بي همگان به سر شود......
من به اندازه چشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران
تو به اندازه تنهايي من شاد بمان
حال ما بي آن مه زيبا مپرس / آنچه رفت از عشق او بر ما مپرس
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هرچه بر سر ما مي رود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگرچه از مه و مهر / نهادم آيينه ها در مقابل رخ دوست
هر چند پير و خسته و ناتوان شدم / هر بار ياد روي تو کردم جوان شدم
تو مگه باده فروشي که همه مست تو اند / تو مگه ساغر عشقي که همه معشوق تو اند
منشين با همگان اي گل زيباي دلم / که به ظاهر همه مشتاق و خريدار تو اند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 8:56 توسط ساناز
|