من به اندازه چشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران

تو به اندازه تنهايي من شاد بمان

 

حال ما بي آن مه زيبا مپرس / آنچه رفت از عشق او بر ما مپرس

 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هرچه بر سر ما مي رود ارادت اوست

نظير دوست نديدم اگرچه از مه و مهر / نهادم آيينه ها در مقابل رخ دوست

 

هر چند پير و خسته و ناتوان شدم / هر بار ياد روي تو کردم جوان شدم

 

تو مگه باده فروشي که همه مست تو اند / تو مگه ساغر عشقي که همه معشوق تو اند

منشين با همگان اي گل زيباي دلم / که به ظاهر همه مشتاق و خريدار تو اند